نام خشبوی تو هر جا گل کند
یک بهشت اواز در ما گل کند
نام مولا مشتق از نام خداست
این کبوتر عاشق بام خداست
ای جوانمردی شبیه دست تو !
کوثر اخلاص مست مست تو
ای سکوت مثنوی اباد ما !
کس ندید از روی تو بشکوه تر
کس ندید از قامت تو کوه تر
لحظه ای می خواهم از چشم غزل
بینمت ای عشق جاری از ازل
تا که دارم بغض یادش در گلو
مثنوی ! بار از نگاه اوبگو
ای زلال تا همیشه ، یا علی!
عشق دارد در تو ریشه ، یا علی!
عقل می سوزد اگر درکت کند
عشق می میرد اگر ترکت کند
عرشیان گل های بستان تواند
تشنگان کوثر ستان تواند
کعبه چون سوی تو ممی خواند نماز
می شود ایینه ی اهل نیاز
تا ابد با یاد ان روح سجود
ار لب دارالسلام درود
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 18:43  توسط سان
|
کمکم کن اسمون ، دیگه وقته رفتنه
وقت دل بریدن و لحظه ی گذشته
کمکم کن اسمون ، میخوام از اینجا برم
هم از این شهرشلوغ ، هم از این دنیا برم
برم اونجایی که باز ، روزاشون افتابیه
شباشون خوب و قشنگ ،اسمون مهتابیه
رفتن من رسیدن به نوره
رد شدن از این شب سوت و کوره
رفتن من تولد دوباره س
پر شدن از حقیقت عبوره !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 9:27  توسط سان
|
دلم گرفته است ، دلم به اندازه ی همه ی غروب ، به اندازه تنهایی
تک درختی در کویر گرفته است :دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که
می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود و ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 8:41  توسط سان
|
گفتم عظمت اسمان ها را پیدا کنم تو را به تما شا نشستم.
گفتم بر ساحل ارامش نشسته رنگین کمان محبت را نظاره کنم تو را مشاهده
کردم ...
گفتم زیباترین گلها را بیابم تو را یافتم .
گفتم زیباترین دوستی ها را پیدا کنم در قلب تو یافتم . اه!..
چه بگویم،چه بگویم که تو شیوا ترین غزل شاعرانی،موزون ترین پیکره عطوفتی
بدیع ترین تابلوی محبتی . رنگ های تصویر کننده تو تمامی سبزند.
تار و پود وجودت از خود گذشتگی و ایثار است . و من
تنها ترین تنهایی که عالم خلقت به خود دیده است.
زندگی بودن نیست ،زندگی زندگی بودن و اسودن نیست.
زندگی شاخه گلی هست که از ان باید چید .
شاخه عشق . امید،شاخه مهر و نوید.
و به گلدان دل خویش نهاد .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 20:48  توسط سان
|
دلم گرفته ...
اون قدر که دلم جا نداره واسه جا دادنش.
ای تو تنها خوب من ، بی تو ... دلی ندارم
می خوام باران چشمم دریایی ای کنم...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 18:0  توسط سان
|
شعرهای من ، شیعه صدای غربت تواند
ای شگفت افرینش زمین، ... فراتر از زمان ...
ای بهانه خدا شدن...
رد پای واژه های عاشقانه ات
در رگ ترانه های ما شنیده می شود
ای شکیب نا شکیب !
با تعصب سیاه مردمان شب زده چه کرده ای ؟
صبح افتاب را در سکوت کوفه سیاه
زیر سایه سپید ماه گریه کرده ای !
پارسای شب نشین حق !
خلوتی گزیده ای کنار نخل بی کسی
بوسه می ستانی از ستاره های وحی
ای حماسه ساز روز های بی عدالتی
خشم چشمهای تو
پشت شرک را شکست
وحدت افرین بی قرین
باز تمام حرفهای نا تمام من
من هنوز رهگذار صبح چشمهای عاشق توام
بی تو شانه های من چه خسته اند
با تو دستهای من چه پر بهار
ای ستاره همیشگی
همیشه بر دلم ببار
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 17:59  توسط سان
|

باز بودن پنجره رو چه جوری می فهمیم ؟
یه سنگ به طرفش پرت می کنیم.
صدایی میاد ؟
نه ، نمیاد ؟
خب پس ، باز بود.
حالا یکی دیگه ...
شترق !
إ ، باز نبود !
پیش گویی سنگی (شل سیلور استاین )
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 21:6  توسط سان
|

سلام......دوستان عزیز
منظور از این پستی که نوشتم اینه که،بگم،عکس های که تو وبلاگ بود
به دلیل فیلترینگ ، یا بسته شدن فضایی که من عکسا رو در اون اپالود
می کردم........به هر حال منو ببخشین، سعی میشه این مشکل دوباره
پیش نیاد. موفق باشین
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 19:38  توسط سان
|
بی تو همسفر فاصله پاییزیم
مثل خورشید ، لب بام غروب انگیز یم
بی تو بر شانه پر شور ترین خاطره ها
کنج تنها یی مان خون جگر می ریزیم
نا زنین ! قلب تو هر چند شکست اما ما
یک یک از داغ خداحافظی ات لبریزیم
منتظر باش: خلیج دلمان تو فانی ست
منتظر باش که ابستن رستاخیزیم
کاش در باغچه باور ما سبز شود
بی تو ما همسفر فاصله پاییزیم
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384ساعت 16:37  توسط سان
|
دست تو باز می کند ، پنجره های بسته را
هم تو سلام می کنی ، رهگذران خسته را
دوباره پاک کردم و ، به روی رف گذشتم
اینه ی قدیمی غبار غم نشسته را
پنجره ، بی قرار تو ، کوچه در انتظار تو
تا که نثار تو ، لاله ی دسته دسته را
شب به سحر رسانده ام ، دیده به ره نشاندم
گوش به زنگ مانده ام ، جمعه ی عهد بسته را
این دل صاف ، کم کمک شده ست سطحی از ترک
اه ! شکسته تر مخواه اینه ی شکسته را
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 18:15  توسط سان
|
دلی که براستی عاشق شده باشد
هیچ گاه عشق را فراموش نمی کند
بلکه عشق را تا پایان عمر ادامه می دهد
همچون گل افتابگردان
که خدای محبوب خویش ، خورشید را
هنگام غروب با همان چشم می نگریست
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 21:25  توسط سان
|
باورم نیست که چشمی نگرانم مانده است
رد پایی زمن و هم سفرانم مانده است
مشکی از چشمه ی زمزم برسانید به من
چارده قرن عطش روی لبانم مانده است
باز امد خبر از هم سفر اتش و دود
لای هر صخره بگردید نشانم مانده است
از شب جاده مپرسید دگر یادم نیست
کی دگر حنجره ای تا که بخوانم مانده است
ما که ارش نشدیم اخر ،ای مردم خوب
روی دستم فقط ان تیر و کمانم مانده است
گره یاران همه رفتند ، خدا می داند
نم خونی ز شهیدان به رگانم مانده است
غزل سرخ دل سوخته ی ما ای دوست
یادگاری است که ار هم سفرانم مانده است
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 7:35  توسط سان
|